اردو جهادی امسال سر یکی از کلاسهایی که با بچه های یکی  از روستاها داشتم. یه ربع آخر کلاس رو اون روز باید در مورد شهید و شهادت صحبت می کردم.

 

در مورد شهیده ناهید فاتحی کرجو صحبت کردم. حرفام داشت تموم میشد، وقتی تو چشم بچه ها نگاه کردم، دیدم چشماشون  پر اشک و هر کدوم یه  حال و هوایی دارن.

اما وقتی تو چشمای فاطمه نگاه کردم دیدم چشماش مثل بقیه پر اشک و به یک نقطه خیره شده، انگار بین ما نبود. نمی دونم فاطمه تو چه حال و هوایی بود و کجا بود اما چشماش منو به قبرستان بقیع برد و یه لحظه فکر کردم اونجام و دیگه نتونستم ادامه بدم...

روز آخر اردو دل کندن از بچه ها سخت بود اما دل کندن از فاطمه و چشماش سخت تر...

نوشتن نظر

فیلدهای ستاره دار(*) را حتما پر نمایید.