قبل از اینکه ارادتمند شهید همت بشم از خصوصیات اخلاقی شون شنیده بودم، اما باخوم میگفتم درسته شهیدان زنده اند و بارها ثابت شده و شهید هم صفات خوب و بارزی داشته که به مقام شهادت نائل شده اما این که میگن شهید همت عجب چشمایی داره؟ چشماش با آدم حرف میزنه و از این قبیل حرفا. این حرفا رو باور نداشتم .

 

اما چند سال قبل که اردوی راهیان نور رفته بودم.حاج آقا کاروان - که هر جا هست خدا حفظش کنه- از سفرش به مشهدالرضا گفت . چشمام باز بود و جسمم بین بچه ها بود اما روحم به جای اینکه به مشهد بره، یه لحظه رفت شلمچه و  بعد طلائیه - محل شهادت شهید همت- و انگار شهید همت روبروم بود. تا چند دقیقه اینجوری بودم و بعدش مات و مبهوت این حالم. چرا روحم بره طلائیه...

همون شب متوجه شدم حالا چشمای شهید همت بامنم حرف میزنه  و منم می تونم یکی از ارادتمندای شهید باشم.

یه ماه بعد چند کتاب در مورد شهید  گرفتم و مطالعه این کتابا باعث شد تا ارادت به شهید  بیشتر بشه. از اون موقع به بعد تو خوشی و ناخوشی هام وقتی از شهید همت کمک خواستم و خواستم پیش خدا شفیعم بشه شرمنده م می کرد و بی جوابم نمیذاشت.

روز دوم اردو جهادی امسال متوجه شدم غروری - که در مورد یک مسئله کوچک - ناخودآگاه کنار گذاشتمش و این باعث شد تا تکلیفمو با خودم مشخص کنم و بفهمم کجام و چرا به این اردو اومد.

روزای بعد هر وقت نیاز به راهنمایی داشتم به خلوتگام - یه گوشه شده بود خلوتگام- می رفتم. انگار شهید همت روبروم بود، اگر نیاز به دلداری داشتم اول دلداریم می داد و بعد بهترین راه حل. رو بهم می داد. اون راه حل رو به کار می گرفتم و بهترین نتیجه رو می گرفتم.

شهید حاج محمد ابراهیم همت ممنونم

نوشتن نظر

فیلدهای ستاره دار(*) را حتما پر نمایید.